آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 15 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

یک سال و یک ماه و یک روزگی

آروین عزیزم تو به سرعت چشم بر هم زدنی بزرگ می شی و رشد میکنی و مامان لیلا هر روز شاهد پیشرفتهای قشنگه تو دوستت دارم فرشته سیزده ماهه من مقارن با سیزده ماهگی تو گل پسر زیبایم به همراه خونواده صمیمی ترین دوست بابایی رفتیم به باغ اونا در سیس شبستر باغ زیبا پر از درختان میوه تو اونجا کلی با نی نی های عمو علی بازی کردی اینم عکس ها گلم ... درخت گردو درخت بادوم درخت سیب درخت زردالو و آروین کوچولو درخت آلبالو و پسرک کوچولوم که کلی آلبالو تناول کردند محمد رضا کوچولو هم همش تو کار خاک برداری بود آروین و مهنا کوچولو مهنا کوچولو مثل باباش عاشق قلیونه اینم آتیش فوق العاده زیبا که روش چایی گذاش...
28 مرداد 1391

عکسهای جشن تولد

وووووووووووووووووووووووی خدای من ... آروین عسلم ناز مامان ،الان تو ١٤ ماهه ای و من تازه می خوام عکسهای جشن تولد تو فرشته آسمانیم رو بذارم تو وبلاگت می دونی این تأخیر برا چی بود پسرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه کارت حافظه دوربینمون خراب شد و همه عکسهای تولدت حذف شد گل پسرم  این عکسهای باقیمونده رو از دوربین عمو حسین ذخیره کردم تقدیم به تو که همه زندگی من و بابا علی هستی اول از همه کارت دعوتت تزیین خونه که ایده اش از مامانی بود و زحمتش رو بابایی و پسر عمو حسن کشیدند (حیف خیلی از بادکنکها رو ترکوندند ) اینم جایگاه فرشته کوچولوی خودم تو همه سعی و تلاشت رو بکار می بستی تا تو ترکوندن بادکنکها سهم بسزای...
20 مرداد 1391

زیباترین هدیه خدا یک ساله شد

امروز خیلی خیلی شاد و هیجان زده ام می دونی چرا؟ آروین عزیزم ،کلوچه عسلی مامان امروز ١٢ خرداد ٩١ جشن تولد تو و جشن آغاز زیستنت در این دنیاست یه جشن تولد توپ و مفصل . عزیز دل مامانی باورم نمیشه قند عسل ریزه من امروز یک ساله است باورم نمیشه هر وقت تو صفحه وبلاگت میومدم نوشته بود آروین کوچولوی ناز چند ماه و چند روز و ... سن دارد ولی دیروز برای لحظه ای بسیار کوتاه این رقم به یک سال و صفر روز و صفر ساعت و صفر... تبدیل شد و این یعنی دقیقاً یک سال از تولد تو عزیز دلم می گذرد و آروین کوچولوی من یک ساله است خدایا شکرت میلیونها بار شکر چند روزی بود مدام خاطرات سال قبل رو مرور می کردم وای... چه روزهایی بود پر از استرس ،هیجان و انتظار از او...
13 خرداد 1391

اولین روز مادر

  آروین عزیزم تمام هستیم دوستت دارم چون به لطف وجود تو من مادرم برای اولین بار فرزندی در کنارم نشسته و با شیرین زبانی قشنگش ماما ماما صدایم می کند چه موهبتی بزرگتر از این می تواند باشد دوستت دارم فرزند نازنیم و من بزرگترین هدیه ام را گرفته ام هدیه ای به زیبایی زیباترین گلهای بهاری ،هدیه ای به بزرگی و وسعت تمام آسمان و زمین و هدیه ای باارزش از طلا ... هدیه زیبای من آروین عزیزم است و از خدا برای او سلامتی و طول عمر آرزومندم خدایا فرزندم را به تو می سپارم نگهدارش باش امروز برای اولین بار حس زیبای مادری را می شناسم و به زن بودن و مادر بودنم می بالم کودکم را سخت در آغوشم می فشارم چون با وجود او من حس مادری را شناختم و مادر نامیده ش...
10 خرداد 1391

یازده ماهگیت مبارک قند عسلم

آروین عزیزم تو یازده ماهه شدی و تا اولین سالگرد تولدت فقط چندین روز باقی است یعنی کمتر از یک ماه پسر زیبا و باهوشم به یاد می آورم سال قبل در چنین روزهایی چه شور و شوقی داشتم اتاق خوشگلت رو چیده بودم و هر روز می رفتم تو اتاقت و کنار تختت وایمیستادم و برات لالایی می خوندم هر روز بارها و بارها لباسهای کوچولوی زیبایت را درمیاوردم می بوسیدم و وجود نازنین تو را در درونش احساس می کردم و دوباره در کشو قرار می دادم وقتی به جغجغه هایت نگاه می کردم با خودم فکر می کردم پسرم کی میاد با اینا بازی کنه و منتظر دیدار ودر آغوش کشیدن فرزند دلبندم بودم منتظر شنیدن صدای گرم کودکی که بند بند وجودش در وجودم پرورش یافته بود منتظر آروین عزیزم که با آمدنش خوشبختی م...
2 خرداد 1391

اولین بهار

  بهار سال 1391   اولین بهار زندگی پسر کوچولوی من در اولین سال زندگیش در راه است   پسر گلم مامان لیلا قبل از عید همه خونه رو تمیز کرد و اتاق تو گل پسری رو هم خونه تکونی کردم مثل دسته گل تمیز تمیز شد شب عید امسال یکی از بهترین و بیاد ماندنی ترین شب های زندگیمون بود و مامانی برا شام کلی غذای خوشمزه درست کرده بود اینم کیک شب عید آروین عزیزم امسال بهار برای من و بابایی مفهوم و رنگ و بوی دیگری داره چون امسال تو در کنار ما هستی و با ما اولین عید زندگیت و آمدن زیباترین فصل سال را نظاره گر هستی تو زیباترین هدیه خدا و بهترین عیدی ما هستی تو را تا بینها...
2 ارديبهشت 1391

تولد مامانی

پسرک عزیزم آخرین روزهای سال ٩٠ یعنی ٢٨ اسفند ماه ،سالروز تولد مامان لیلا است و امسال اولین سالی است که فرشته آسمانی و بهترین هدیه زندگیمون در کنار ماست امسال بابایی تصمیم گرفته بود برا تولدم یه جشن خوب بگیره تا هم تولد رو جشن بگیریم و هم جشنی برا آغاز سال جدید باشه ولی به خاطر فوت آبا نشد و ما این مراسم رو خیلی خیلی ساده برگزار کردیم . عصری بابایی اومد خونه و گفت ببریم آروین رو بذاریم خونه مامان جون اینا و بریم بیرون منم موافقت کردم چون پسر کوچولوی ناز من سرما خورده و نمیشد ببریمش بیرون.بعد بابایی منو برد بازار و کادو تولدم رو گرفت و از طرف تو پسر نازم هم یه بلوز خوشگل خرید و در آخر سر هم یه کیک خوشمزه که بردیم خونه...
2 ارديبهشت 1391